انبساط شتاب‌دار جهان معمولاً به نیرویی نادیدنی به نام انرژی تاریک نسبت داده می‌شود. پژوهشی تازه این احتمال را مطرح می‌کند که با درک عمیق‌تری از گرانش و هندسه فضاـزمان، می‌توان این رفتار را بدون توسل به چنین مفهوم رازآلودی توضیح داد.

شتاب‌گیری سریع انبساط جهان همچنان یکی از چالش‌برانگیزترین مسائل در فهم ما از فیزیک بنیادین به شمار می‌رود. اینکه چرا جهان با سرعتی فزاینده در حال انبساط است، یکی از جذاب‌ترین پرسش‌های بی‌پاسخ در فیزیک مدرن محسوب می‌شود. نظریه‌های کنونی قادر نیستند این پدیده را صرفاً بر پایه تصویر موجود از جهان فیزیکی توضیح دهند؛ تصویری که ترکیبی از نظریه نسبیت عام آلبرت اینشتین و مدل استاندارد فیزیک ذرات است.

برای پر کردن این خلأ، دانشمندان وجود نیرویی اسرارآمیز با نام انرژی تاریک را پیشنهاد کرده‌اند که گمان می‌رود عامل اصلی انبساط شتاب‌دار جهان باشد. با این حال، منشأ این انرژی تاریک همچنان ناشناخته باقی مانده است. اکنون یک تیم پژوهشی بین‌المللی از مرکز فناوری فضایی کاربردی و ریزگرانش (ZARM) در دانشگاه برمن و دانشگاه ترانسیلوانیا براشوف در رومانی، رویکردی متفاوت برای اندیشیدن به این مسئله ارائه داده‌اند. یافته‌های آن‌ها نشان می‌دهد که انبساط کیهانی می‌تواند دست‌کم تا حدی، بدون در نظر گرفتن انرژی تاریک توضیح داده شود.

تکامل جهان در مقیاس‌های بزرگ معمولاً با استفاده از نسبیت عام و معادلات فریدمن توصیف می‌شود. با این حال، در چارچوب این مدل، توضیح شتاب مشاهده‌شده مستلزم آن است که پژوهشگران به‌صورت دستی یک جمله اضافی موسوم به جمله انرژی تاریک را به معادلات وارد کنند.

از آنجا که این راه‌حل به‌طور گسترده‌ای ناکافی تلقی می‌شود، پژوهشگران ZARM به همراه همکاران رومانیایی خود مسیر جایگزینی را بررسی کرده‌اند. نتایج آن‌ها که در مجله Journal of Cosmology and Astroparticle Physics منتشر شده، بر گسترشی از نسبیت عام با عنوان گرانش فینسلر استوار است.

در مقایسه با صورت‌بندی سنتی نسبیت عام، این رویکرد توصیفی عمومی‌تر از فضاـزمان ارائه می‌دهد و امکان مدل‌سازی دقیق‌تر اثرات گرانشی گازها را نسبت به نسبیت عام استاندارد فراهم می‌کند.

زمانی که تیم پژوهشی بسط فینسلری معادلات فریدمن را محاسبه کرد، به کشفی قابل توجه دست یافت: معادلات فینسلر–فریدمن به‌طور ذاتی انبساط شتاب‌دار جهان را حتی در خلأ پیش‌بینی می‌کنند، بدون آنکه نیازی به فرضیات اضافی یا وارد کردن جملات مربوط به انرژی تاریک باشد.

کریستیان فایفر، فیزیک‌دان ZARM و عضو این تیم پژوهشی، توضیح می‌دهد که این نتیجه نشانه‌ای هیجان‌انگیز است مبنی بر اینکه شاید بتوان انبساط شتاب‌دار جهان را، دست‌کم در برخی جنبه‌ها، بدون انرژی تاریک و بر پایه هندسه‌ای تعمیم‌یافته از فضاـزمان توضیح داد. به گفته او، این دیدگاه هندسی تازه درباره مسئله انرژی تاریک، افق‌های جدیدی برای درک بهتر قوانین طبیعت در مقیاس کیهانی می‌گشاید.

یک دانش‌آموز مدرسه‌ای به نام ماتئو پاز توانست با استفاده از داده‌های مأموریت‌های فضایی گذشته و بهره‌گیری از هوش مصنوعی، کشفی بزرگ در حوزه نجوم انجام دهد. این موفقیت باعث شد رئیس ناسا در شبکه اجتماعی X به او پیشنهاد همکاری بدهد و حتی وعده یک پرواز ویژه با جت جنگنده به‌عنوان پاداش امضای قرارداد را مطرح کند.

ماجرای کشف بزرگ ماتئو از یک تکلیف مدرسه آغاز شد؛ جایی که او برای انجام پروژه خود به سراغ داده‌های عمومی مأموریت‌های فضایی تمام‌شده رفت؛ داده‌هایی که پیش‌تر توسط دانشمندان بررسی شده بودند اما بخشی از اجرام موجود در آن‌ها از قلم افتاده بود. ماتئو با کمک الگوریتم‌های هوش مصنوعی این داده‌ها را دوباره تحلیل نمود و توانست در مجموع ۱.۵ میلیون جرم فضایی جدید را شناسایی کند؛ کشفی که توجه جامعه علمی و مدیران ناسا را به خود جلب کرد.

رئیس ناسا طی واکنشی به این دستاورد، در بخش نظرات یکی از پست‌های شبکه اجتماعی X خطاب به ماتئو نوشت: «ماتئو، لطفاً برای کار در ناسا درخواست بده و من شخصاً برایت پروازی با یک جت جنگنده به‌عنوان پاداش امضای قرارداد ترتیب می‌دهم». این پیام به‌عنوان یک دعوت رسمی برای همکاری با ناسا تلقی شد و نشان‌دهنده اهمیت این کشف در سطح جهانی بود.

علاوه بر این پیشنهاد ویژه، ماتئو بابت کشف خود مبلغ ۲۵۰٬۰۰۰ دلار نیز دریافت کرد. به این ترتیب، او با انجام تکالیف مدرسه توانست به یکی از بزرگ‌ترین کشف‌های نجومی سال‌های اخیر دست یابد، جایزه مالی قابل‌توجهی کسب نماید و مسیر آینده حرفه‌ای خود را با پیشنهاد همکاری در ناسا آغاز کند.

این اتفاق بار دیگر نشان داد که ترکیب داده‌های علمی موجود با توانایی‌های هوش مصنوعی می‌تواند به کشف‌های غیرمنتظره و بزرگ منجر شود؛ حتی اگر این کار توسط یک دانش‌آموز انجام شود.

خبر خوش برای دوست‌داران شکلات تلخ اینکه، بر اساس یک مطالعه جدید، این خوراکی حاوی ترکیبی است که می‌تواند سرعت پیری زیستی بدن را کاهش دهد. ماده تئوبرومین در شکلات تلخ یک آلکالوئید است که به مقدار قابل توجهی توسط دانه‌های درخت Theobroma cacao تولید می‌شود.

گروهی از پژوهشگران King’s College London، در یک مطالعه جدید مشاهده کردند افرادی که میزان تئوبرومین بیشتری در خون خود دارند، نشانه‌هایی از پیری زیستی کندتر از خود نشان می‌دهند.

با این حال، نویسندگان مطالعه می‌گویند که نباید از این یافته نتیجه‌گیری شود که می‌توان برای افزایش طول عمر به مصرف بی‌حدوحصر شکلات تلخ روی آورد. خوراکی‌های شکلاتی، به‌ویژه انواع شیرین آن‌ها، معایبی دارند و تئوبرومین زمانی بیشترین اثربخشی را دارد که در چارچوب یک رژیم غذایی متعادل مصرف شود.

جوردانا بل، از پژوهشگران این مطالعه توضیح داد که نتایج به دست آمده نشان می‌دهند میان یکی از اجزای کلیدی شکلات تلخ و جوان‌تر ماندن در بازه زمانی طولانی‌تر ارتباط وجود دارد. او تأکید می‌کند که این پژوهش به معنای توصیه به مصرف بیشتر شکلات تلخ نیست، بلکه می‌تواند به درک بهتر این موضوع کمک کند که چگونه غذاهای روزمره ممکن است سرنخ‌هایی درباره زندگی سالم‌تر و طولانی‌تر در اختیار ما بگذارند.

پژوهشگران نمونه‌های خون ۱,۶۶۹ نفر را که از طریق دو پایگاه متفاوت جمع‌آوری شده بود، مورد تجزیه‌وتحلیل قرار دادند و غلظت فرآورده‌های تجزیه‌شده ترکیباتی مانند کافئین و تئوبرومین را بررسی کردند.

وجود ماده‌ای در شکلات تلخ می‌تواند روند پیری را کندتر کند - دیجینوی

آن‌ها همچنین دو شاخص متفاوت پیری را بر پایه متیلاسیون DNA اندازه‌گیری کردند؛ فرآیندی که شامل برچسب‌های شیمیایی است و با افزایش سن تغییر می‌کند. یکی از این شاخص‌ها الگوهای کلی برچسب‌گذاری را بررسی می‌کرد و دیگری نشان‌دهنده طول انتهای کروموزوم‌ها بود که با نام تلومر شناخته می‌شود.

بر اساس این شاخص‌ها، ارتباط میان تئوبرومین و نمایه سنی جوان‌تر، از نظر آماری معنادار بود. پایین‌تر بودن سن زیستی به این معنا نیست که فرد می‌تواند هر دو سال یک‌بار تولد بگیرد، اما نشان می‌دهد بدن می‌تواند برای مدت طولانی‌تری در وضعیت مطلوب‌تری باقی بماند.

این تیم تحقیقاتی با دقت وجود سایر مواد شیمیایی موجود در کاکائو و قهوه را نیز بررسی کرد، اما تئوبرومین تنها ترکیبی بود که ارتباط آن با پیری زیستی مشاهده شد. این نخستین باری نیست که این ماده، با سلامتی مرتبط دانسته می‌شود، اما داده‌های دقیق درباره اثر آن بر انسان‌ها هنوز محدود است.

اگرچه پژوهشگران به‌طور مستقیم توضیح نداده‌اند که چرا تئوبرومین سرعت پیری را کاهش می‌دهد، اما مشخص است که آلکالوئیدهایی مانند تئوبرومین می‌توانند با سامانه‌های کنترل‌کننده فعالیت ژن‌ها در بدن تعامل داشته باشند و این تعامل می‌تواند بر مجموعه گسترده‌ای از فرایندهای زیستی اثر بگذارد.

در حالی که جمعیت جهانی به‌طور متوسط عمر طولانی‌تری پیدا کرده است، این افزایش طول عمر همیشه با سلامت مطلوب همراه نیست. دانشمندان در حال بررسی راه‌هایی هستند که بتوان از طریق عواملی مانند نوع تغذیه و میزان فعالیت بدنی، شانس رسیدن به سالمندی بدون بیماری را افزایش داد. مطالعات آینده می‌توانند تئوبرومین را با دقت بیشتری مورد مطالعه قرار دهند و بررسی کنند که این ماده چگونه ممکن است فواید سلامتی را ایجاد کند.

ریکاردو کوستئیرا، زیست‌شناس مولکولی در King’s College London، می‌گوید اگرچه هنوز به پژوهش‌های بیشتری نیاز است، یافته‌های این مطالعه اهمیت تحلیل‌های جمعیتی در حوزه پیری و ژنتیک را برجسته می‌کند.

این پژوهش در مجله Aging منتشر شده است.

حدود ۸,۰۰۰ سال پیش، تمدن‌های متعددی در دشت‌هایی حضور داشتند که امروزه در زیر آب‌های دریای شمال و دریای بالتیک قرار گرفته‌اند. اکنون گروهی از دانشمندان وارد یک مطالعه گسترده شده‌اند تا این مناطق را به‌طور دقیق تحلیل کنند و شواهدی از این تمدن‌های گذشته به دست آورند. عامل زمان در این پژوهش نقشی حیاتی دارد، زیرا بسیاری از نواحی‌ای که دانشمندان قصد بررسی آن‌ها را دارند، در حال حاضر به‌عنوان زمین‌های بسیار ارزشمند برای نصب مزارع بادی دریایی در نظر گرفته شده‌اند.

در بازه‌ای حدود ۸,۰۰۰ تا ۶,۰۰۰ پیش از میلاد، دریای شمال و دریای بالتیک در واقع دریا به شمار نمی‌رفتند. این مناطق، دشت‌های پهناوری بودند که زیستگاه تمدن‌های انسانی باستانی محسوب می‌شدند. با پایان یافتن آخرین عصر یخبندان، سطح آب‌ها به‌تدریج افزایش یافت و این سرزمین‌های کم‌ارتفاع را در خود فرو برد و تقریباً تمام نشانه‌های تمدن‌های شکوفا را ناپدید کرد، هرچند نه به‌طور کامل.

مرکز پژوهشی مناظر غرق‌شده دانشگاه بردفورد در بریتانیا، سازمان زمین‌شناسی هلند، مؤسسه دریایی فلاندرز و دانشگاه یورک در قالب یک همکاری پژوهشی با عنوان SUBNORDICA به‌زودی بررسی این تمدن‌های گمشده را آغاز خواهند کرد. یکی از سرزمین‌های باستانی که این پروژه قصد مطالعه آن را دارد، دوگرلند است که گمان می‌رود حدود ۸,۲۰۰ سال پیش در ناحیه دریای شمال رونق داشت.

وینسنت گافنی، مدیر مرکز پژوهشی مناظر غرق‌شده، در بیانیه‌ای مطبوعاتی توضیح داد که حدود ۲۰,۰۰۰ سال پیش، سطح آب دریاهای جهان نزدیک به ۱۳۰ متر پایین‌تر از سطح کنونی بوده و با گرم‌شدن تدریجی اقلیم جهانی و افزایش سطح دریاها، مناظر منحصربه‌فردی که هزاران سال محل زندگی جوامع انسانی بودند، ناپدید شدند. به گفته او، اطلاعات بسیار اندکی درباره مردمانی که در این دشت‌های وسیع زندگی می‌کردند در دست است. در شرایطی که اروپا و جهان به سمت هدف خالص صفر حرکت می‌کنند، توسعه فلات‌های ساحلی به یک اولویت راهبردی تبدیل شده و پروژه SUBNORDICA قصد دارد با بهره‌گیری از جدیدترین فناوری‌ها، این سرزمین‌ها را کاوش کرده و به توسعه پایدار کمک کند.

این فناوری‌ها، شامل نقشه‌برداری پیشرفته از بستر دریا، شبیه‌سازی رایانه‌ای سکونتگاه‌های از دست‌رفته، ابزارهای پیشرفته هوش مصنوعی، مطالعات لرزه‌ای و صوتی و همچنین حفاری‌های اکتشافی می‌شوند. در ماه مارس، دانشگاه بردفورد اعلام کرد که قصد دارد داده‌های به‌دست‌آمده از بررسی‌های مغناطیس‌سنجی را که برای ارزیابی اثرات زیست‌محیطی طرح‌های آینده انرژی سبز گردآوری شده‌اند، تحلیل کند. پژوهشگران این دانشگاه معتقدند میدان‌های مغناطیسی می‌توانند به شناسایی مناطقی که دچار فرسایش شده‌اند کمک کنند.

بررسی این تمدن‌های غرق‌شده نیازمند اقدام فوری است. گسترش عظیم زیرساخت‌های انرژی سبز می‌تواند دسترسی علمی به این مناطق را محدود کند و به همین دلیل پروژه‌هایی مانند SUBNORDICA با شتاب در تلاش‌اند پیش از آنکه فرصت از دست برود، این نواحی را بررسی کنند.

پیتر موه آستروپ، باستان‌شناس زیرآبی موزه موسگارد دانمارک، می‌گوید که پروژه SUBNORDICA اهمیت خطوط ساحلی باستانی و منابع آن‌ها برای جوامع انسانی را بررسی خواهد کرد. به گفته او، از طریق بررسی‌های غواصی در خلیج آرهوس در دانمارک مشخص خواهد شد که سکونتگاه‌های ساحلی تا چه اندازه در مقایسه با سکونتگاه‌های داخلی گسترش داشته‌اند و همچنین نحوه بهره‌برداری از منابع دریایی در بازه‌ای حدود ۹,۰۰۰ تا ۸,۵۰۰ سال پیش روشن می‌شود.

در حالی که کشورها با افزایش سطح دریاها دست‌وپنجه نرم می‌کنند، دانشمندان با سرعت در تلاش‌اند دریابند چه بر سر انسان‌های پیشاتاریخی آمده است؛ انسان‌هایی که آن‌ها نیز افزایش دما را تجربه کردند، افزایشی که در نهایت تمدن‌هایشان را تهدید کرد و از میان برد.

در سال ۱۶۹۳، کشاورزی که در زمین خود در نورث پتهرتون در جنوب غرب انگلستان شخم می‌زد، جواهری جذاب ساخته شده از طلا، مینای شفاف و کریستال سنگی، پیدا کرد. اما آنچه این قطعه را از سایر جواهرات متمایز می‌سازد، حکاکی شگفت‌انگیز دور لبه آن است. این جواهر نوشته‌ی AELFRED MEC HEHT GEWYRCAN را در خود دارد، جمله‌ای به زبان انگلیسی باستان که به معنای «آلفرد دستور داد تا ساخته شوم» است.

این جواهر دارای ابعاد ۲.۴ در ۱.۲ اینچ (۶.۲ در ۳.۱ سانتی‌متر) است. طراحی آن شامل ده‌ها سلول کوچک پر شده از خمیر مینای رنگی و نوارهای نازک طلا است. همچنین تصویر یک فرد از میانه ران‌ تا بالاتنه روی آن نشان داده شده است. حکاکی انگلیسی باستان به حروف بزرگ دور قاب جواهر، آن را به آلفرد کبیر مرتبط می‌کند.

پادشاه آلفرد به عنوان رهبر نظامی باهوش شناخته می‌شد، زیرا در قرن نهم در دفع حملات وایکینگ‌ها نقش داشت. او همچنین مردی بسیار تحصیل‌کرده بود که بسیاری از متون مذهبی را از زبان لاتین به انگلیسی باستان ترجمه کرد. طبق گفته موزه آشمولین، آلفرد این دست‌نوشته‌های مذهبی را همراه با «استل»، که نوعی نشانگر برای حفظ محل افراد در هنگام مطالعه بود، بین اسقف‌ها در پادشاهی آنگلوساکسون توزیع کرد. جواهر آلفرد احتمالاً انتهای یک استل بوده است.

جواهر آلفرد: گنجینه‌ای ۱,۱۰۰ ساله از نخستین پادشاه انگلستان - دیجینوی

در پایه جواهر، در بخشی که شبیه دهان اژدها یا مار است، کارشناسان سوکتی استوانه‌ای شکل مشاهده کرده‌اند. احتمالاً این محل اتصال نشانگر بوده است.‌ جواهر آلفرد نزدیک صومعه آتلنی (Athelney) پیدا شد، که در اصل یک قلعه کوچک بود. گفته می‌شود آلفرد برای چندین ماه از وایکینگ‌های دانمارکی در آتلنی مخفی شد و سپس در سال ۸۷۸ میلادی، حمله متقابل موفقی انجام داد که به گسترش نفوذ او در جنوب انگلستان کمک کرد. سپس آلفرد بازگشت تا یک صومعه در آتلنی تأسیس کند و اولین رئیس صومعه را منصوب نماید.

به دلیل ارتباط آن با نخستین پادشاه انگلستان، موزه آشمولین جواهر آلفرد را «یکی از مهم‌ترین آثار سلطنتی» توصیف کرده است.

یک مهندس آمریکایی با ارائه طرحی بحث‌برانگیز مدعی شده است که می‌تواند بر نیروی جاذبه زمین غلبه کند؛ ادعایی که با وجود استقبال رسانه‌ای، با تردید جدی دانشمندان روبه‌رو شده و بار دیگر بحث درباره امکان‌پذیری فناوری‌های نوین پیشرانش فضایی را داغ کرده است.

در سال ۲۰۰۱، راجر شایر، مهندس برق بریتانیایی، برای نخستین‌بار «پیشران ناممکن» یا EmDrive را معرفی کرد. عملیاتی شدن این دستگاه «ناممکن» نامیده شد؛ زیرا سازنده‌اش ادعا می‌کرد که این پیشران بدون واکنش و بدون نیاز به پیشرانه کار می‌کند؛ به‌عبارت‌دیگر، قوانین شناخته‌شده فیزیک (به‌ویژه قانون پایستگی تکانه) را نقض می‌کرد.

اما هر ادعایی که به تئوری‌های نیوتن و اینشتین بی‌اعتنایی کند، دانشمندان را مشکوک می‌کند، دو دهه آزمایش در نهایت سال ۲۰۲۱ به نتیجه‌ای اجتناب‌ناپذیر (و تا حدی قابل پیش‌بینی) رسید و آن هم اینکه EmDrive طرحی بی اساس به نظر می‌رسد. بااین‌حال، رؤیای ساخت دستگاهی بدون پیشرانه که بر پایه فیزیک نباشد، با شکست EmDrive از بین نرفت. 

چارلز بوهلر، یکی از کارمندان سابق ناسا و بنیان‌گذاران شرکت فضایی «اِکسودوس پروپالشن تکنالوجیز» (Exodus Propulsion Technologies) در پروژه ساخت پیشرانی مشارکت داشته که با یک نیروی جدید خارج از قوانین شناخته‌شده فعلی فیزیک کار می‌کند و به این پیشرانِ بدون پیشرانه توان کافی می‌دهد تا توان غلبه بر نیروی جاذبه زمین را به دست آورد.

نیروی جاذبه زمین

به گفته بوهلر، پروژه یاد شده نشان می‌دهد میدان‌های الکتریکی به‌تنهایی می‌توانند نیرویی پایدار بر یک جسم وارد کرده و امکان جابه‌جایی مرکز جرم آن جسم را بدون بیرون‌دادن جرم فراهم کنند. بر اساس گفته های این دانشمند، تیم او (متشکل از افرادی از ناسا، بلو اوریجین و نیروی هوایی) دهه‌ها پیشران‌های بدون پیشرانه را بررسی کرده‌اند تا در نهایت به الکترواستاتیک رسیدند. دستگاه‌های آن‌ها سال‌ها نیروی رانش ناچیزی تولید می‌کرد، اما با هر نسخه جدید، مقدار رانش افزایش می‌یافت. این روند سرانجام در سال ۲۰۲۳ به اوج رسید، زمانی که پیشران مبتنی بر این «نیروی جدید» توانست نیروی کافی برای غلبه بر جاذبه زمین ایجاد کند.

در سال ۱۹۳۰ میلادی، باستان‌شناسان آلمانی نیمه پایینی تندیس عظیمی را کشف کردند و اکنون باستان‌شناسان آمریکایی و مصری از کشف نیمه بالایی این تندیس خبر داده‌اند که خوشبختانه در وضعیتی بسیار سالم حفظ شده است.

حدود ۹۶ سال پیش، باستان‌شناس آلمانی گونتر رودر نیمه پایینی تندیسی را از دل خاک بیرون آورد که قرار بود یکی از بزرگ‌ترین تندیس‌ها باشد؛ تندیسی با ارتفاع تقریبی ۷ متر که به رامسس دوم تعلق داشت، یکی از مشهورترین فراعنه در سراسر تاریخ ۳۱ دودمان مصر باستان. رودر این تندیس را در فاصله‌ی حدود ۲۴۰ کیلومتری جنوب قاهره، در استان منیا و در نزدیکی شهر امروزی الاشمونین کشف کرد. این ناحیه در دوران باستان و در امتداد رود نیل با نام خمنو شناخته می‌شد. خمنو در دوره پادشاهی کهن مصر، یعنی بین سال‌های ۲۶۴۹ تا ۲۱۳۰ پیش از میلاد، به‌عنوان مرکز یک ایالت عمل می‌کرد و در دوره سلطه رومیان بر مدیترانه با نام هرموپولیس ماگنا شناخته می‌شد.

گنجینه‌های فراوانی از گذشته درخشان این منطقه در بیابان‌های اطراف مدفون بود و اگرچه کشف رودر بسیار چشمگیر به شمار می‌رفت، اما بخش‌های دیگر این تندیس عظیم برای دهه‌ها در گذر زمان ناپدید باقی ماند. اکنون باستان‌شناسان مصری با همکاری کارشناسان آمریکایی اعلام کردند که پس از گذشت ۹۶ سال، سرانجام نیمه بالایی گمشده تندیس رودر را یافته‌اند. کارشناسان وزارت گردشگری و آثار باستانی مصر در گفت‌وگو با خبرگزاری رویترز توضیح دادند که نیمه بالایی تندیس ارتفاعی در حدود ۳.۸ متر دارد و رامسس دوم را با سرپوشی به تصویر می‌کشد که در بالای آن مار کبری سلطنتی قرار گرفته است. با این حال، کشف این تندیس باستانی و میزان شگفت‌انگیز سالم‌ ماندن آن، به هیچ‌وجه قطعی به نظر نمی‌رسید.

باستان‌شناسان سرانجام نیمه گمشده یک تندیس افسانه‌ای را پیدا کردند - دیجینوی

یوونا ترنکا-آمراین (Yvona Trnka-Amrhein)، استادیار رشته مطالعات کلاسیک در دانشگاه کلرادو بولدر و از سرپرستان مشترک این پروژه، گفت که یکی از مشکلات اصلی هرموپولیس نزدیکی آن به رود نیل است و پس از ساخت سد کوتاه اسوان، سطح آب‌های زیرزمینی به مسئله‌ای جدی تبدیل شد، به‌طوری‌که هیچ تضمینی وجود نداشت که سنگ تندیس سالم باقی مانده باشد. او می‌گوید در بسیاری موارد، ماسه‌سنگ‌هایی کشف می‌شوند که عملاً به توده‌ای از ماسه یا سنگ‌آهک فرسوده تبدیل شده‌اند و این امکان وجود داشت که آنچه پیدا شده، صرفاً قطعه‌ای بی‌ارزش از سنگ باشد.

خوشبختانه، پس از ادامه کاوش‌ها، تیم پژوهشی تأیید کرد که تندیس به شکلی چشمگیر سالم باقی مانده و حتی کشفی شگفت‌انگیز دیگر نیز در آن وجود دارد؛ آثاری از رنگ‌دانه‌های آبی و زرد بر سطح تندیس مشاهده شد. انتظار می‌رود بررسی‌های بیشتر بر روی این رنگ‌دانه‌ها به پژوهشگران کمک کند تا هم زمینه ساخت تندیس و هم ظاهر اولیه آن را بهتر درک کنند.

ترنکا-آمراین در ادامه توضیح داد که تیم می‌دانست امکان وجود چنین اثری در محل هست، اما جست‌وجوی مستقیم و مشخصی برای آن انجام نمی‌داد و اگرچه یافتن ادامه تندیس محتمل به نظر می‌رسید، اما این کشف همچنان غافلگیرکننده بود.‌ در نهایت، این گمانه‌زنی درست از آب درآمد و سرپرست مشترک مصری پروژه، پیشنهاد رسمی برای اتصال دوباره دو بخش تندیس را ارائه کرده است. نیمه پایینی کشف‌شده توسط رودر همچنان در محل الاشمونین نگهداری می‌شود و ترنکا-آمراین انتظار دارد که این پیشنهاد به‌زودی مورد تأیید قرار گیرد.

ایلان ماسک اعلام کرده است که شرکت نورالینک (Neuralink) قصد دارد از سال ۲۰۲۶ تولید انبوه دستگاه‌های رابط مغز و رایانه خود را آغاز کند و همزمان به سمت اجرای فرایندهای جراحی کاملا خودکار حرکت خواهد کرد. او همچنین گفته است که ایمپلنت‌ها بدون نیاز به برداشتن دورا، از میان آن وارد خواهند شد؛ اقدامی که با هدف کاهش جراحی تهاجمی‌ و افزایش مقیاس‌پذیری این فرایند انجام می‌شود.

ماسک در شبکه اجتماعی X نوشت: «نورالینک در سال ۲۰۲۶ تولید انبوه دستگاه‌های رابط مغز و رایانه را آغاز می‌کند و به یک فرایند جراحی تقریبا خودکار منتقل خواهد شد.» ایمپلنت مغزی Neuralink تقریبا هم‌اندازه یک سکه است و به کاربران اجازه می‌دهد با استفاده از فرمان‌های ذهنی ساده، نشانگرهای روی صفحه و دستگاه‌های دیجیتال را کنترل کنند. این فناوری به‌گونه‌ای طراحی شده است که افراد بتوانند بدون حرکت فیزیکی، با رایانه‌ها و دستگاه‌های هوشمند تعامل داشته باشند.

طبق اطلاعات منتشر شده، تاکنون تراشه Neuralink در بدن ۱۲ نفر کاشته شده است. نخستین دریافت‌کننده این ایمپلنت، نولان آرباو، در سال ۲۰۲۴ بود که به‌طور عمومی درباره بهبود کیفیت زندگی خود در نتیجه استفاده از این تراشه صحبت کرده است.

آرباو توضیح داده است که رابط مغز و رایانه به او امکان می‌دهد رایانه خود را کنترل کند، بازی‌هایی مانند Mario Kart را انجام دهد، تلویزیون خود را مدیریت کند و دستگاه‌های خانگی نظیر تصفیه‌کننده هوا را بدون حرکت دادن سایر بخش‌های بدن به کار بگیرد. سایر شرکت‌کنندگان نیز تجربه‌های مشابهی را گزارش کرده‌اند که شامل انجام بازی‌های ویدیویی، کنترل دستگاه‌های هوشمند و مرور شبکه‌های اجتماعی می‌شود.

ایلان ماسک گفته است که هدف نورالینک این است که به افراد مبتلا به فلج چهاراندام یا کسانی که دچار قطع شدید ارتباط مغز و بدن هستند، نرخ انتقال داده ارتباطی بالاتری ارائه دهد. او همچنین ادعا کرده است که این شرکت می‌تواند تا سال ۲۰۲۶ به بیش از ۱,۰۰۰ ایمپلنت دست یابد؛ هدفی که با پشتوانه جذب ۶۵۰ میلیون دلار سرمایه برای گسترش دسترسی بیماران و توسعه دستگاه‌های آینده دنبال می‌شود.

در علوم مختلف، قواعد و قوانین به ما کمک می‌کنند جهان پیرامون خود را معنا کنیم؛ چه این قوانین در مقیاس‌های کیهانی به کار روند و چه در مقیاس‌های زیراتمی. با این حال، در قلمرو زیست‌شناسی اوضاع اندکی پیچیده‌تر است، زیرا طبیعت اغلب سرشار از استثناهای زیستی بوده و به همین دلیل، قواعد زیست‌شناسی بیشتر به‌عنوان تعمیم‌های کلی در نظر گرفته می‌شوند تا حقایق مطلقی که تمام اشکال شناخته‌شده حیات را توضیح داده و بر آن‌ها حاکم باشند.

برخی از این تعمیم‌های کلی شامل مواردی مانند قانون آلن هستند که بیان می‌کند شکل بدن در جانداران خون‌گرم با شرایط اقلیمی سازگار می‌شود؛ بدن‌های کوتاه و تنومند به حفظ گرما در اقلیم‌های سرد کمک می‌کنند، در حالی که بدن‌های بلند و باریک موجب دفع بهتر گرما در اقلیم‌های گرم‌تر می‌شوند. قانون دیگری که با نام قاعده برگمن شناخته می‌شود، عنوان می‌کند گونه‌هایی از یک تبار گسترده معمولاً در اقلیم‌های سردتر اندازه بزرگ‌تری دارند و در اقلیم‌های گرم‌تر کوچک‌تر هستند، هرچند همانند اغلب قواعد زیستی، در این مورد نیز استثناهایی وجود دارد.

در حال حاضر حدود ۲۴ قاعده مختلف وجود دارد که فرایندهای گوناگون جهان طبیعی را توصیف می‌کنند و اکنون پژوهشگران University of Southern California امیدوارند قاعده‌ای جدید به این مجموعه بیفزایند. در نگاه نخست، این قانون جدید که با عنوان «ناپایداری انتخابی سودمند» (SAI) شناخته می‌شود، به نظر می‌رسد فرض‌های بنیادین درباره حیات را به چالش می‌کشد و در برابر این تصور رایج قرار می‌گیرد که حیات همواره در پی پایداری و حفظ منابع است.

اگرچه طبیعت در بسیاری از موارد به سوی پایداری گرایش دارد و این موضوع یکی از دلایلی است که اشکال شش‌ضلعی فراوانی در طبیعت مشاهده می‌شود، از جمله در کندوهای عسل و چشم حشرات، اما جان تاورز زیست‌شناس مولکولی، استدلال می‌کند که ناپایداری در اجزای زیستی مانند پروتئین‌ها و ژن‌ها می‌تواند در عمل برای سلول‌ها مفید باشد. این پژوهش در نشریه Frontiers in Aging منتشر شده است.

به گفته جان تاورز، حتی ساده‌ترین سلول‌ها نیز دارای پروتئازها و نوکلئازها هستند و به‌طور منظم پروتئین‌ها و RNAهای خود را تجزیه کرده و جایگزین می‌کنند؛ موضوعی که نشان می‌دهد ناپایداری انتخابی سودمند، برای حیات ضروری است. او توضیح می‌دهد که این فرایند می‌تواند حفظ همزمان یک ژن طبیعی و یک جهش ژنی را در یک جمعیت سلولی ترجیح دهد، در صورتی که ژن طبیعی در یک حالت سلولی سودمند باشد و جهش ژنی در حالت سلولی دیگر مزیت ایجاد کند.

چنین حالت‌هایی امکان تنوع ژنتیکی بیشتر را فراهم می‌کنند و این تنوع به نوبه خود می‌تواند سازگاری‌پذیری جانداران را افزایش دهد. بسیاری از اجزای سلولی همچنین طول عمر کوتاه‌تری را ترجیح می‌دهند، زیرا این ویژگی در واقع به ارتقای سلامت سلول کمک می‌کند. این موضوع نشان می‌دهد که ناپایداری انتخابی سودمند در این اجزا یک کارکرد زیستی ضروری به شمار می‌رود.

یکی دیگر از شواهدی که از فراگیری ناپایداری انتخابی سودمند و شایستگی آن به‌عنوان یک قاعده جدید زیست‌شناسی حمایت می‌کند، حضور این مفهوم در چارچوب‌های شناخته‌شده دیگری مانند نظریه آشوب و ایده‌های مرتبط با آگاهی سلولی است. به همین دلیل، و همچنین به واسطه پیوندهای آن با فرایندهای بنیادین زیستی مانند پیری، درک سازوکارهای درونی ناپایداری انتخابی سودمند می‌تواند به زیست‌شناسان کمک کند حیات سلولی را از زاویه‌ای کاملاً نو مورد بررسی قرار دهند.

فحش دادن، برخلاف آنچه تصور می‌شود لغزش ساده‌ای در آداب اجتماعی باشد، یک واکنش بازتابی است که ریشه‌ای عمیق در ساختار بدن انسان دارد و از شبکه‌هایی در مغز و دستگاه عصبی خودمختار نشات می‌گیرد؛ شبکه‌هایی که در روند تکامل برای کمک به بقا در برابر درد و شوک شکل گرفته‌اند.

پژوهش‌ها نشان می‌دهند که به‌کار بردن یک فحش به‌جا می‌تواند درد را کاهش دهد، ضربان قلب را تنظیم کند و به بدن در بازیابی پس از استرس کمک برساند. به نظر می‌رسد فوران‌های گاه‌به‌گاه کلامی نه یک شکست اخلاقی، بلکه واکنشی محافظتی باشند که به‌طور ذاتی در وجود ما سیم‌کشی شده‌اند.

میل به فحش دادن در سطحی بسیار پایین‌تر از گفتار آگاهانه آغاز می‌شود. بیشتر زبان روزمره در قشر مخ شکل می‌گیرد؛ جایی که ایده‌ها به واژه تبدیل می‌شوند. اما ناسزاگویی شبکه‌ای بسیار قدیمی‌تر را فعال می‌کند، یعنی دستگاه لیمبیک که مسئول هیجان، حافظه و پاسخ‌های بقا است.

بخش‌های مهم دستگاه لیمبیک شامل آمیگدال و عقده‌های قاعده‌ای هستند؛ مجموعه‌ای از ساختارهای به‌هم‌پیوسته که به کنترل حرکت و رفتارهای خودکار، از جمله آواسازی غریزی، کمک می‌کنند. این نواحی پیش از آنکه بخش متفکر مغز فرصت واکنش پیدا کند، سیگنال‌های سریعی را از طریق ساقه مغز ارسال می‌کنند. به همین دلیل است که واژه‌ها با چنین سرعتی از دهان خارج می‌شوند؛ این بخشی از یک رفلکس باستانی است که بدن را برای واکنش به شوک یا درد ناگهانی آماده می‌کند.

چرا فحش دادن برای سلامتی مفید است؟ - دیجینوی

این فوران کلامی دستگاه عصبی خودمختار را فعال می‌کند و به‌طور موقت باعث افزایش ضربان قلب، فشار خون و سطح هوشیاری می‌شود. عضلات منقبض می‌شوند، زیرا قشر حرکتی و مسیرهای نخاعی اندام‌ها را برای نوعی حالت دفاعی آماده می‌کنند. سپس صدا وارد عمل می‌شود؛ صدایی که با انقباض شدید دیافراگم و عضلات بین‌دنده‌ای نیرو می‌گیرد و هوا را در یک بازدم انفجاری از میان حنجره عبور می‌دهد.

در اعماق مغز، غده هیپوفیز و ناحیه خاکستری اطراف مجرای مغزی، که ستونی از ماده خاکستری در مغز میانی است، بتا-اندورفین‌ها و انکفالین‌ها را که مسکن‌های طبیعی بدن هستند، آزاد می‌کنند. این مواد شیمیایی درد را کاهش می‌دهند و احساسی خفیف از رهایی ایجاد می‌کنند و زبان را به کنشی جسمانی تبدیل می‌نمایند؛ کنشی که تنفس، عضلات و جریان خون را بسیج کرده و سپس بدن را به آرامش بازمی‌گرداند. این پاسخ یکپارچه، از مغز تا عضله و پوست، توضیح می‌دهد که چرا یک ناسزای تند می‌تواند به‌طور همزمان غریزی و رضایت‌بخش احساس شود.

آنچه کمتر روشن شده، مسیر دقیق این اثر است؛ اینکه آیا این پدیده کاملاً فیزیولوژیک است یا بخشی از آن جنبه روان‌شناختی دارد و شامل کاهش خودآگاهی، افزایش اعتمادبه‌نفس یا حواس‌پرتی از درد می‌شود. نکته مهم این است که این اثر در افرادی که به‌طور عادت‌گونه ناسزا نمی‌گویند، قوی‌تر به نظر می‌رسد.

چرا فحش دادن برای سلامتی مفید است؟ - دیجینوی

فحش دادن همچنین به بدن کمک می‌کند تا از استرس ناگهانی بازیابی شود. هنگام شوک یا آسیب، هیپوتالاموس و هیپوفیز آدرنالین و کورتیزول را وارد جریان خون می‌کنند و بدن را برای واکنش آماده می‌سازند. اگر این افزایش انرژی تخلیه نشود، دستگاه عصبی می‌تواند در حالت برانگیختگی بالا باقی بماند؛ حالتی که با اضطراب، اختلالات خواب، تضعیف ایمنی و فشار اضافی بر قلب مرتبط است.

از دیدگاه کالبدشناسی، فحش دادن یکی از چندین کنش آواسازی بازتابی، در کنار نفس‌نفس زدن، خندیدن و فریاد کشیدن است، که همگی توسط مدارهای عصبی باستانی شکل گرفته‌اند. سایر نخستی‌ها نیز در هنگام درد یا تهدید، صداهای تند تولید می‌کنند و همان نواحی مغز میانی را فعال می‌سازند که هنگام فحش دادن انسان‌ها فعال می‌شود.